زنان عشايرساوالان خبر:‌ در مسير جاده سرعين به آلوارس در حال حركت هستيم، كنار جاده‌اي انحرافي، تابلويي نظرمان را جلب مي‌كند؛ روي تابلو مسير روستاي اوجور را نشان مي‌دهد كه زير آن نوشته شده امامزاده سيدعلي(ع) نتيجه حضرت ابوالفضل(ع).

از راننده مي‌خواهم تغيير مسير دهد و به جاي آلوارس به سمت روستاي اوجور حركت كند؛ وارد جاده كه مي‌شويم انتهاي راه ديده نمي‌شود و گويي پايان مسير جايي در ميان كوه‌ سبلان است. 2 كيلومتر از جاده انحرافي را كه طي مي‌كنيم در سمت راست چند راه خاكي پديدار مي‌شود كه هر كدام به روستايي دعوت مان مي‌كنند؛ نه تابلويي هست، نه نشاني و نه كسي در جاده كه از او پرسيده باشيم. از دور و لابه لاي خانه‌هاي خشتي و گلي دنبال گلدسته و مناره‌اي مي‌گرديم و آنچه در آبادي‌ها به چشم مي‌خورد خروار علوفه‌هاي زمستاني است كه روي پشت بام خانه‌هاي كاهگلي انباشته شده، حتي در زمين‌هاي كشاورزي كناره جاده، آلاچيق و مترسكي هم نيست؛هنوز تا غروب آفتاب زمان زيادي باقي مانده به همين خاطر راه را به سمت كوه ادامه مي‌دهيم.

از دور گله گوسفندي به سمت ما مي‌آيد، چوپان پسر جوان بلندقدي است كه به خاطر فرار از گرما در حال آب ريختن روي كلاه حصيري است. گوسفندان كه از اطراف ماشين عبور مي‌كنند امان باز كردن در را نمي‌دهند؛ از فاصله دور و در هياهوي صداي بع بع و زنگوله‌ها سراغ روستاي «اوجور» را از چوپان مي‌گيريم، او كه پشت گرد و خاك گله جامانده‌ها را هي مي‌كند با دست‌هاي بلندش ادامه راه را نشانمان مي‌دهد؛ راه برايمان زيادي طولاني شده. راننده صداي ضبط ماشين را زياد مي‌كند؛ «نبودن‌هايي هست كه هيچ بودني جبرانشان نمي‌كند» به قول محمد صالح علا واژه‌ها چنان در ذهنم آهان آهان مي‌كند كه متوجه رسيدن به آخر خط نمي‌شوم. ناشناختگي از سر و روي اوجور پيداست چرا كه اين روستا مثل بقيه آبادي‌هاي قبلي تابلو ندارد؛ ولي گويا مسير را درست آمده‌ايم چرا كه جاده در اينجا تمام مي‌شود و از همه مهمتر دو مناره طلايي كه در ضلع غربي روستا قرار دارند زير نور شديد آفتاب برق مي‌زنند.
بي هيچ وقفه‌اي به طرف مناره‌هاي طلايي مي‌رويم ادامه راه پر از چاله‌هاي بزرگ است.
مناره‌هاي طلايي پشت خرابه‌هاي كاهگلي پيداست. راننده هم قصد دارد با دستمال كشيدن روي شيشه‌ها ناز ماشين را بكشد به همين خاطر از كنار خرابه‌ها به سمت بنا مي‌روم هر چه نزديكتر مي‌شوم خط نستعليق سردر خواناتر مي‌شود. روي آن نوشته شده «مسجد».
در همين گيرودار پيرمردي خسته سوار بر الاغ از بين خرابه‌ها بيرون مي‌آيد تا از او در مورد امامزاده سيد علي(ع) مي‌پرسم صلواتي مي‌فرستد و با لبخندي دلنشين مي‌گويد:‌ «آرامگاه قبل از پايان جاده و در آخرين بن‌بست روستا است.» از پيرمرد در مورد قرار گرفتن مسجد در خارج از روستا و در ميان خرابه‌ها مي‌پرسم. او كه خاطره خوشي از آن دوران ندارد، مي‌گويد: زلزله 18 سال پيش روستا را زير و رو كرد. يكي از اهالي كه مزرعه‌اش كنار روستا بود زمين زراعي خودش را رايگان در اختيار اهالي گذاشت تا مردم مجبور نباشند روي خرابه‌ها خانه بسازند مسجد هم در همان جاي قديمي خود احيا شد.

 امامزاده‌اي غريب

«امامزاده سيد علي(ع) نتيجه حضرت ابوالفضل(ع)» تابلو را كه مي‌بينم خوشحال اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كنم ولي بقعه يا آرامگاهي نمي‌بينم به ياد جمله پيرمرد مي‌افتم كه گفته بود انتهاي بن‌بست. كوچه خاكي باريك با عرض 2 متر كه يك طرف آن مرغداني است و انتهاي آن اتاقي كوچك كه پيرزني جلوي در آن ايستاده؛ از همانجا با صداي بلند از پيرزن نشاني امامزاده را مي‌پرسم مي‌گويد: همين جاست.

باورش كمي سخت است؛ پيرزن با آن لباس محلي آذري درحالي كه از ميان در كنار مي‌رود با لهجه شيرينش التماس دعا دارد؛ وارد كه مي‌شوم؛ چيزي كه بيشتر از همه به چشم مي‌خورد سادگي فضا است؛ اتاقي به ابعاد 7 در 3 كه سقف آن با ايرانیت سيماني پوشانده شده، ضريح سبزي كه دور تا دور آن با پرچم‌هاي يا ابوالفضل(ع) و شمايلي از امامان تزئين شده، داخل ضريح نيز با چراغ‌هايي سبز رنگ فضاي روحاني را به امامزاده مي‌دهد. در اطراف اتاق همه چيز به چند پتو و پشتي خلاصه مي‌شود و يك منبر چوبي قديمي. يك لامپ روشن كه با سيم از سقف آويزان شده، نشان مي‌دهد اهالي هميشه چراغ امامزاده سيدعلي(ع) را با همه سادگي‌اش روشن نگه مي‌دارند.

داخل ضريح نسخه اصلي شجره نامه امامزاده نصب شده، سعي مي‌كنم بخوانم اما صداي گريه معصومانه پيرزن نظرم را جلب مي‌كند؛ او هنوز جلوي در ايستاده تا من به راحتي زيارت كنم. رفتار بزرگ منشانه‌اش باعث مي‌شود تحت تأثير ادب اين زائر قرار بگيرم؛ او يا خادم امامزاده است يا حاجت دارد به همين خاطر جلوي كنجكاوي‌ام را نمي‌گيرم و از او سؤال مي‌كنم؛ پيرزن نه خادم است و نه حاجتمند او خود را از ارادتمندان پسر قمر بني هاشم مي‌داند و براي خواندن نماز ظهر و تميز كردن امامزاده آمده است. زن در حالي كه با گوشه شال سفيد گل گلي‌اش چشم‌هاي اشك آلود خود را پاك مي‌كند مي‌گويد: «امامزاده سيدعلي(ع) مثل پدرش غريبه، تازه 2ساله شجره نامه‌اش از نجف آمده.»
شال پيرزن شايد بتواند چشم‌هاي خيس را خشك و اشك‌ها را پاك كند ولي به‌طور حتم نمي‌تواند براي هق هق‌اش علاجي باشد دوربينم را برمي دارم تا به بهانه عكس گرفتن فرصتي براي آرام شدن به او داده باشم. متوجه نمي‌شوم چه زماني از امامزاده خارج شد به همين خاطر تصميم مي‌گيرم در كوچه‌هاي روستا قدم بزنم و با يكي ديگر از اهالي صحبت كنم. از دور چوپاني ميانسال كه همه دارايي‌اش 5 گوسفند است نظرم را جلب مي‌كند، معلوم است اين زبان بسته‌ها را از كوه‌هاي اطراف برمي‌گرداند چراكه در آن گرماي تابستان، چوپان روي پيراهن خود پليور و روي آن كت پوشيده بود و گوسفندان هم با سرهاي پايين افتاده نه حال راه رفتن داشتند و نه ناي «بع بع» كردن.
چوپان زير سيبيل‌هاي هيتلري‌اش لبخند مهربانانه‌اي را جا داده و با اين كه هنوز چندمتر با من فاصله دارد از دور سلام مي‌كند و مي‌گويد: «همشهري خوش آمده‌اي» «حاج قلي قليزاده» مي‌گويد: «از قديم قبري در روستا بود كه از پدران و پدربزرگانمان شنيده بوديم متبرك و مقدس است. هركسي حاجتي داشت از صاحب قبر مدد مي‌خواست اما نمي‌دانستيم كيست تا اين‌كه شجره نامه‌اش از نجف آمد.

در جست‌و‌جوي كربلايي

حرف‌هاي حاج قلي باعث شد تا سراغ «كربلايي گلوردي» را از او بگيرم هرچه باشد تلاش‌هاي او باعث شناسايي امامزاده سيدعلي شده است. پرسان پرسان مي‌رسم به خانه كربلايي كه ابتداي روستاست. وقتي در خانه را مي‌زنم جواني رو به رويم ظاهر مي‌شود كه خود را پسر ارشد كربلايي معرفي مي‌كند، از او سراغ پدرش را مي‌گيرم؛ گويا كربلايي بعد از نماز صبح به مزرعه رفته و تا غروب هم برنمي‌گردد.

جوان اصرار دارد تا با موتور او به گندمزار برويم. راه مي‌افتيم تا برسيم به پيرمردي 71 ساله با دست‌هاي پينه بسته و صورتي پر از چين و چروك عميق كه نشان از سال‌ها تلاش و زحمت دارد. او كه خود روزه مستحبي گرفته است پس از احوالپرسي از پسرش مي‌پرسد كه پيش از آمدن به مزرعه از من به عنوان مهمان پذيرايي شده؟

اما اين همه راه براي خوردن غذا نيامده بودم از كربلايي گلوردي مي‌خواهم تا در مورد امامزاده سيد علي و چگونگي شناسايي شجره نامه ايشان برايم بگويد، از برآورده شدن حاجتي مي‌گويد و اين‌كه از همان زمان با اوقاف و تعدادي از علماي بزرگ استان تماس گرفته و دعوت كرده تا از نزديك شاهد قبر قديمي روستا باشند، مي‌گويد: «بعد از حدود 7 ماه پيگيري و مطالعه علماي استان و علماي قم، شجره نامه‌اي از نجف اشرف آمد كه مشخص شد در قبر مقدس روستا، سيدعلي نتيجه حضرت ابوالفضل(ع) دفن شده است به سرعت زنان آبادي طلاهاي خود را هديه دادند و مردان هم پول جمع كردند تا اين مكان درست شد و حدود 2 سال است كه اين امامزاده شناسايي شده.»
امامزاده‌اي كه هيچ خادمي ندارد و نگهداري از آن برعهده اهالي روستاست؛هرچه باشد اينجا پسر قمر بني هاشم آرميده است.

راننده به تلفن همراهم زنگ زد. به كلي فراموشش كرده بودم ساعتي بود كه از او جدا شده بودم و او زير آفتاب منتظر من بود. براي اين‌كه زودتر به راننده برسم باز هم بايد سوار موتور پسر كربلايي مي‌شدم ولي آنقدر اين بيت مولانا در ذهنم چرخيد كه نفهميدم كي به روستا رسيده‌ام.

آمده‌ام كه ره زنم بر سر گنج شه زنم/ آمده‌ام كه زر برم زر نبرم خبر برم

روستای اوجور در 8 کیلومتری سرعین با جاده آسفالته در دامنه های کوه سبلان

با اب وهوای معتدل وخوب قرار دارد.

جمعیت روستای اوجور :

این روستا با جمیعت حدود 900 نفر سومین روستا در منطقه سرعین است.

گزارش:  هادي پرونده