محمد زینالی اُناری*

اردبیل در غیاب گفت و گو و تفاهم اجتماعی، به شهری بی روح، بدون گروه مرجعی که بخواهد مسائل شهر را بیان کند تبدیل شده است.


ساوالان خبر (savalankhabar.ir)

اردبیل مرده است، سالها است که به جسدی بی روح تبدیل شده، یخ زده و توان تکان دادن خود را ندارد. شهر به روز آخر خود رسیده و از دار دنیا رهیده، مردمی به جای گذاشته که در فضای مردار آن راه می روند و بدون روح شهر، احساس کاذبی دارند که زندگی می کنند. بدون این که یک شهر روح داشته باشد، آن چه در آن وجود دارد، زندگی نیست، آن ها بدن هایی متحرک اند که تصور می کنند وجود دارند. باید یکی پیدا شود به آن ها بگوید که مرده اند و به قول ملانصرالدین هنوز بدن فیزیکی شان سرد نشده که متوجه این قضیه بشوند. به تدریج سرد خواهند شد و یخ خواهند زد.

یخ، این ویژگی را دارد که در آن روح وجود ندارد، انرژی جنبشی آن به صفر نزدیک تر است و ذرات آن نمی توانند با هم برخورد سازنده داشته باشند. در حالی که در میعان، ذره ها آزادترند، به هم می خورند تا حرکت کنند. آدم های این شهر، به هم اطمینان ندارند و برای سپردن فرزندان شان به همسایه اعتماد لازم را ندارند. هیچ دو نفری نمی توانند با هم مشارکت کاملی برای شکل دادن به روابط و شکل دادن تعاونی داشته باشند. گفت و گوهای مردم اغلب به صورت هیجانی است و هیچ گفتگوی عقلایی بین دو نفر منجر به شکل گرفتن ایدئولوژی مشترک نمی شود. چرا که برای در میان گذاشتن ایدئولوژی های شان به هم اطمینان ندارند، حرف خود را پنهان می کنند، از هم دیگر پنهان می شوند.

تفکر عمودی در میان آنان رسوخ کرده است، هر شهرنشین یک تصمیم گیر مطلق و متکلم الوحده، هر یک شاهی برای خود است، هیچ کس تفکر جانبی یا افقی برای شکل دادن همبستگی ندارد. به همین خاطر در اغلب محلات، هیچ کس به هم سلام نمی کند و در خیابان ها که به قول مودب، به شکل مرده های حرفه ای راه می روند و خصمانه به هم می نگرند. و در واقع نگاه هایی که به تیزی برای پائیدن هم، بدون سلام رد و بدل می شود، همدیگر را مانند اشیائی دیدنی مصرف می کند و این خصمانه است. در گذشته رابطه ها به تأسی از تفکر عمودی، به شکل ارباب و رعیتی بود، اینک ارتباط شهرنشینان با هم به شکل ارتباط با اشیاء در آمده است.

تجسدهای بی صدا از کنار هم می گذرند و صدایی به اشتراک گذاشته نمی شود. سلام، گرمای روح بخش و معنای اعتمادش را از دست داده است. مردم به یخ های بی شمار غریبه از هم تبدیل شده و به چنین وضعیتی عادت کرده اند. مردمی یخ زده، روح شهر را به سردی تبدیل کرده اند، تا جایی که هیچ کس را یارای این نیست که به برده کردن فروشندگان و حقوق های پایین اعتراض کند. هیچ تبادل نظری در خصوص معیشت فرودستان که به شکل برده استفاده می شوند، اتفاق نمی افتد. هیچ نشستی در دانشگاه برای طبقات محروم که چندی پیش متهم اصلی اغتشارات در شهر بود برگزار نمی شود. آن مجسمه ی شاه اسماعیل خشکش زده و توهین استخدام «خانمی با روابط عمومی بالا» را برای شهر پاک صفوی جدی نمی گیرد!

اردبیل در غیاب گفت و گو و تفاهم اجتماعی، به شهری بی روح، بدون گروه مرجعی که بخواهد مسائل شهر را بیان کند تبدیل شده و به جای چانه زنی شعرا و پیش کسوتان مطرح، دلالان و تاجران ناپیدا می توانند برای شهر سرنوشت تعیین کنند. پول عیار و معیار توانایی و قدرت مردم ساده و مردم متشخص شده است. دیگر سواد و مهارت ادبی تفاخر به شمار نمی رود و گفت گو و خطابه ارزش نیست. در چنین وانفسایی، هر بچه ای که بخواهد یا بتواند، می تواند پیشروی مردم شهر باشد. آن گاه از چنین بچگانی، آدم هایی خودبین تولید می شود که سرنوشت مردم را مانند یک تیله گم کند. سایرین، به شکل آدم هایی بدبین، در گوشه ای به زندگی تُک می زنند تا کی به سر آید.

پژوهشگر فرهنگ عامه*

انتهای پیام/