محسن پرستاری:

بغض سنگینی گلویش را گرفت. طاقت تحمل را کنار گذاشت. نشست روبروی خورشید. رو در رو. تمام نگفته های تاریخ را گفت. سکوت سنگینی فضا را به اسارت گرفت. قلم باز ماند زبان نیز هم. زبان زبانِ اشاره بود.


ساوالان خبر (savalankhabar.ir)

محسن پرستاری

باید اتهام ازلی اش را می شست. چه کنایه ها و زخم زبان هایی به جان نوش کرده بود. خورشیدی که هر وقت به هنگام تعویض پُستش تهمت هایی ناروایی به سویش گسیل کرده بود. باید می گفت اما مگر می شد زبان باز شود. سکوت و باز سکوت.

چقدر متهم شده بود به داشتن اوصاف تاریکی و ظلمت سرای و … امروز باید می گفت و خورشید را رسوا می کرد. این آخرین مناظره اش بود. به یاد داشت آن روزهایی را که تمام طعنه ها را به جان می خرید. هرگز از یاد نمی برد روزی که فاطمه (ص) را شب غسل و کفن کرده و در تاریکی اش به خاک سپردند. خورشید آن روز چقدر ملامتش کرد… هنوز لکه ننگینی پاک نشده بود که دوباره بازخواست شد که چرا علی (ع) فزت و رب الکعبه را در پایانی ترین لحظات پست نگهبانی اش بر زبان جاری کرده است؟ البته قبل از اینها نیز چندین و چند بار چنین طعم تلخ اتهامات را چشیده بود. اما امروز فرق می کرد. باید امروز خورشید می دانست که نباید به خود ببالد؛ چرا که خورشیدی دیگر به نیزه شد...

قدردان زحمات بی دریغ قمر مُنیر بنی هاشم بود که روسفیدش کرد. چه مبارزه های معشوقانه ای به یادگار گذاشت و خورشید را رسوای عالم کرد. این سند بزرگ رسوایی خورشیدی بود که همیشه ماه را به تاریکی و گستراندن ظلمت محکوم کرده بود. خورشید از آن روز تا به ابد شرمگین شد…

انتهای پیام/