سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹ - ساعت : ۱۲:۱۵
۱۳۹۹/۰۸/۲۷ :: ۰:۲۱

این دختر می گوید: تا دیروقت با نسترن قلیان می کشیدیم و با گوشی هوشمند او تا پاسی از شب در فضای مجازی سیر می کردیم.

دختر فراری

آن زن مطلقه مدام در گوشم می خواند که درس خواندن هیچ فایده ای ندارد، حتی اگر پزشک هم بشوی باز هم باید بچه داری کنی و زیر نظر شوهرت باشی! پس باید روزگار جوانی را خوش باشیم و با اجاره یک منزل مجردی خوش گذرانی کنیم و …

این ها بخشی از اظهارات دختر ۱۸ساله ای است که با راهنمایی نیروهای گشت پلیس به همراه مادر و ناپدری اش به دایره مددکاری اجتماعی مراجعه کرده بود.

این دختر جوان که با شنیدن سرگذشت تلخ دختران فراری، گویی فرجام مسیر و تفکر اشتباهش را در آینه می دید، درباره سرگذشت خود به کارشناس گفت: سه سال قبل که به طور اتفاقی پرونده تحصیلی ام را روی میز مدیر مدرسه دیدم و به دلیل کنجکاوی، دور از چشم مدیر مدرسه آن را ورق زدم. در کمال ناباوری ناگهان نام زن دیگری را دیدم که علاوه بر نام مادرم در کپی شناسنامه پدرم وجود داشت. آن جا بود که فهمیدم من با نامادری زندگی می کنم و مادرم همان زنی است که نام او در شناسنامه وجود داشت، اما هیچ نشانی یا شماره تلفنی از او در پرونده نبود. بالاخره با کمک یکی از همکلاسی هایم که تلفن هوشمند داشت، اطلاعات مادرم را در اینستاگرام به دست آوردم. با آن که ۱۵سال در کنار نامادری قد کشیده و بزرگ شده بودم اما مهربانی ها و محبت های بی دریغ او چنان بود که هیچ وقت نفهمیدم «نازنین» نامادری من است.

خلاصه برای آن که نامادری و پدرم نگران نشوند، پنهانی با مادرم تماس گرفتم و از او خواستم به دیدنم بیاید، من که بی قرار دیدن چهره مادرم بودم، بدون اطلاع خانواده ام شبانه راهی دیدن مادرم شدم.

سه روز تمام پدرم از من بی خبر بودند و برای پیدا کردن من همه بیمارستان ها و مکان های دیگر را با اضطراب و نگرانی جست و جو کرده بودند بخاطر همین وقتی مرا دید کتک مفصلی زد. با این حال من از مادرم خواستم اجازه بدهد مدتی نزد او زندگی کنم. پدرم نیز که اصرار مرا دید حضانت موقتم را به مادرم سپرد.

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و دوران دبیرستان را با کمک مادرم با معدل بالایی پشت سر گذاشتم. اگرچه ناپدری ام شرایط مالی خوبی نداشت اما بسیار مهربان بود و همه چیز را با عدالت بین من و دختر خودش تقسیم می کرد. به خاطر این که می دانستم سرپرستی من در این شرایط بد اقتصادی تا چد حد برای ناپدری ام سخت و دشوار است، تصمیم گرفتم خوب درس بخوانم تا در دانشگاه فرهنگیان پذیرفته شوم. دیگر چیزی به آزمون سراسری باقی نمانده بود که با زن مطلقه ای آشنا شدم.

«نسترن» در همسایگی مادرم زندگی می کرد و چهار سال از من بزرگ تر بود. از سوی دیگر مادرم به منزل مادر نسترن رفت و آمد داشت و به همین دلیل خیلی زود من و او صمیمی شدیم، طوری که نسترن به راهنما و مشوق من تبدیل شده بود و من همه حرف هایش را بی چون و چرا می پذیرفتم. تا دیروقت با هم قلیان می کشیدیم و با گوشی هوشمند او تا پاسی از شب در فضای مجازی سیر می کردیم. مادرم که با دیدن این وضعیت به شدت نگران بود، از من خواست ارتباطم را با نسترن قطع کنم اما من چنان شیفته او شده بودم که نه تنها در برابر خواسته مادرم مقاومت کردم بلکه او را تحت فشار قرار دادم تا برایم تلفن همراه بخرد. مادرم نیز که توان تامین هزینه گوشی را نداشت، شرط گذاشت که در قبال خرید گوشی، باید ارتباط من با نسترن قطع شود. من هم قبول کردم اما دیگر با هم از طریق شبکه های اجتماعی در ارتباط بودیم و او تلاش می کرد با حرف هایش مرا مقابل مادر و ناپدری ام قرار بدهد.

او می گفت درس و مدرسه را کنار بگذارم و دو روز دنیا را به خوش گذرانی بپردازم چون حتی اگر رشته پزشکی هم در دانشگاه بخوانم، در نهایت باید بچه داری کنم و به امر و نهی های شوهرم گوش بدهم. او می گفت باید کار کنیم و با اجاره یک منزل مجردی به دنبال کسب درآمد باشیم. با آن که می دانستم از هدفم دور شده ام اما با نظرش مخالفتی نمی کردم و به نصیحت های مادر و ناپدری ام گوش نمی دادم. بالاخره تصمیم به ترک منزل گرفتم که مادرم متوجه ماجرا شد و تلاش کرد مرا از این کار باز دارد. من هم با آن ها درگیر شدم و با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتم اما امروز که سرگذشت دخترانی با این تفکر را در دایره مددکاری اجتماعی دیدم بسیار پشیمان شدم. حالا هم از مشاوران و رئیس کلانتری سپاس گزارم که مسیر درست زندگی را نشانم دادند و از سقوط من به دره تباهی جلوگیری کردند.

اشتراک این خبر :
برچسب ها :

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است