انتشار : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹ - ۰:۱۳

جوان ۲۷ ساله: با فروش مواد تمام بدهی هایم را دادم

این جوان می گوید: با یکدیگر داخل پارک مشغول فروش مواد مخدر بودیم ناگهان در محاصره ماموران قرار گرفتیم. صمد بلافاصله از آن جا گریخت اما من با مواد بسته بندی شده به دام افتادم.

دستگیری

می دانستم کار خلاف آخر و عاقبتی ندارد و دیر یا زود پشت میله های زندان قرار می گیرم اما در تنگنای اقتصادی شدیدی قرار داشتم ،به خاطر کرونا از کارم اخراج شدم و منتظر بودم تا شاید …

این ها بخشی از اظهارات جوان ۲۷ ساله ای است که به اتهام خرده فروشی مواد مخدر در یکی از پارک ها به دام نیروهای انتظامی افتاد.

این جوان در حالی که مدعی بود با یک اشتباه وحشتناک زندگی و آینده ام را بر باد داده ام، درباره چگونگی ورودش به باند قاچاقچیان مواد مخدر گفت: حدود دو سال قبل زمانی که زندگی مشترکم را در یکی از روستاها آغاز کردم، به امید یافتن یک شغل مناسب و زندگی بهتر راهی شهر شدم و در حاشیه شهر در یک منزل اجاره ای اقامت کردم. خیلی زود در یکی از فروشگاه ها به عنوان فروشنده مشغول کار شدم و بازار کار و کاسبی خوب بود و صاحبکارم علاوه بر بیمه ماهانه ۳ میلیون تومان هم حقوق می داد. روزگارم خوب بود به طوری که اجاره خانه و اقساطم را می پرداختم و هزینه های زندگی ام را تامین می کردم اما ناگهان با شیوع بیماری کرونا یک سونامی در بازارهای تجاری رخ داد و اوضاع کار و کاسبی به هم ریخت. چند ماه بعد از این ماجرا صاحبکارم ورشکسته شد و به ناچار با چشمانی گریان عذر مرا نیز خواست. او مغازه اش را جمع کرد و به دنبال سرنوشت خودش رفت. من هم که حاضر بودم هر کاری را انجام بدهم در خیلی از شرکت ها ثبت نام کردم و به هر کارگاه و فروشگاهی سر زدم اما متاسفانه رگبارهای نامرئی کرونا همه را به پستو کشانده بود به طوری که کسی جرات عرض اندام در بازارهای تجاری را نداشت. هیچ کس کارگر نمی خواست، روزهای سختی را می گذراندم و شب ها وقتی با دست خالی به خانه می رفتم چشمان همسر باردارم را اشک ریزان می دیدم چون اجاره خانه ام عقب افتاده بود و صاحبخانه پولش را می خواست. چند بار از سرگذر (محل تجمع کارگران روزمزد) با چند کارگر دیگر برای تخلیه بار کامیون رفتیم اما درآمدم هزینه رفت و آمدم نمی شد تا این که روزی سرگذر با جوان ۳۵ ساله ای آشنا شدم که به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشت ولی یک ماه بعد او را در حالی دیدم که اوضاع مالی خوبی پیدا کرده بود. وقتی ترک موتور سیکلت اش نشستم با غروری خاص از وضعیت مالی اش سخن گفت . «صمد» به فروش مواد مخدر می پرداخت و به من هم پیشنهاد داد برای او مواد بفروشم. حیرت زده و با افکاری مغشوش از موتورسیکلت او پیاده شدم اما نمی توانستم از این پیشنهاد وسوسه انگیز چشم پوشی کنم.

این بود که چند روز با وجدانم کلنجار رفتم اما در نهایت خودم را مقابل خانه صمد پیدا کردم. او موتورسیکلت اش را در اختیارم گذاشتم و دفترچه ای را به من داد که نشانی هایی را در آن یادداشت کرده بود. صمد از من خواست مواد را در نشانی های یاد شده و با رمز خاص «آقا فندک دارید؟!» تحویل بدهم و پولش را دریافت کنم. در حدود یک هفته بدهی هایم را پرداخت کردم و به دروغ به همسرم گفتم در یک شرکت پیک موتوری کار می کنم. کوکب از خوشحالی پول ها را از دستم چنگ می زد تا با پس اندازهایش مخارج فرزند به دنیا نیامده مان را تامین کند. کم کم در حالی همسرم را راضی می دیدم که خودم می دانستم دیر یا زود کاخ آرزوهایم فرو می ریزد و پشت میله های زندان قرار می گیرم. از سوی دیگر صمد توزیع مواد مخدر صنعتی را آغاز کرده بود چون با گران شدن مواد مخدر سنتی بیشتر معتادان به شیره و تریاک به مصرف شیشه روی آورده بودند. در این حال صمد هم برای توزیع در پارک به من کمک می کرد تا این که وقتی با یکدیگر داخل پارک مشغول فروش مواد مخدر بودیم ناگهان در محاصره ماموران قرار گرفتیم. صمد بلافاصله از آن جا گریخت اما من با مواد بسته بندی شده به دام افتادم. اکنون همسرم با شنیدن ماجرای قاچاق فروشی من در حالی تقاضای طلاق داده است که من هم روی نگاه کردن به چهره پدر و دیگر اعضای خانواده ام را ندارم. ای کاش…

برچسب ها : ،

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.