انتشار : دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹ - ۰:۱۸

هر پسری که به من لبخند می زد، عاشقش می شدم

یک زن ۲۴ می گوید: وقتی به سن بلوغ رسیدم دوستان زیادی پیدا کردم و هر پسری که به من لبخند می زد یا با جملاتی محبت آمیز سخن می گفت، بلافاصله عاشقش می شدم و با او ارتباط برقرار می کردم.

زن معتاد

زن ۲۴ ساله که در یکی از پاتوق های سیاه خلافکاری دستگیر شده است، با بیان این که اعتیاد، حس مادری را در وجودم کشته بود اما اکنون دلم برای فرزندم تنگ شده است، درباره سرگذشت اسفبار خود به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: در یک خانواده ۹ نفره به دنیا آمدم. هفت خواهر و برادرم ازدواج کردند اما من که ته تغاری و عزیزدردانه خانواده بودم بعد از پایان مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و در کنار مادرم به امور خانه داری پرداختم. پدرم کشاورز بود و با زحمت می توانست مخارج زندگی ما را تامین کند. با این حال من دختری کنجکاو و بلندپرواز بودم که در آرزوها و رویاهای خودم سیر می کردم. وقتی به سن بلوغ رسیدم دوستان زیادی پیدا کردم و با آن ها به تفریح و خوش گذرانی می رفتم. هر پسری که در خیابان به من لبخند می زد یا با جملاتی محبت آمیز سخن می گفت، بلافاصله عاشقش می شدم و با او ارتباط برقرار می کردم. بر اثر معاشرت با دختران و پسران، مصرف حشیش و کشیدن سیگار را آغاز کردم. به خاطر کنجکاوی و خوش گذرانی هر نوع ماده مخدری را تجربه می کردم. چند بار نیز به اتهام رابطه نامشروع توسط پلیس دستگیر شدم. اما باز هم نتوانستم دست از خلافکاری هایم بکشم. به نصیحت های هیچ کس نیز گوش نمی دادم و در منجلاب فساد غرق بودم تا جایی که دیگر به دختری معتاد و ولگرد تبدیل شدم.

حدود دو سال قبل بود که از طریق فضای مجازی با پسری آشنا شدم. «بهبود» کارگر ساده ساختمانی بود که به صورت روزمزدی کار می کرد و ما از طریق تلفن و شبکه های اجتماعی با هم در تماس بودیم. خیلی زود به بهبود نیز دل باختم و با او دیدار  کردم.

او  مانند من معتاد بود، در یک خانه مجردی زندگی می کرد و از چشم خانواده اش افتاده بود. من هم در کنار او ماندم و هر دو نفر پای بساط مواد مخدر می نشستیم اما زمانی که به طور ناخواسته باردار شدم، بهبود با وجود مخالفت شدید خانواده اش با من ازدواج کرد. خانواده او که امید داشتند روزی او مصرف مواد مخدر را ترک کند و به آغوش خانواده اش باز گردد، بعد از ازدواج مان به کلی ناامید شدند و او را برای همیشه طرد کردند، چون معتقد بودند بعد از ازدواج با دختری معتاد و فراری دیگر نمی تواند به یک زندگی آرام و بی دغدغه باز گردد. به همین دلیل خانواده بهبود ما را مجبور کردند برای حفظ آبروی شان از آن شهر مهاجرت کنیم.

خلاصه من و همسرم خانه ای در حاشیه شهر اجاره کردیم که دیگر هر نوع مواد مخدر صنعتی را استفاده می کردیم. شوهرم نیز گاهی سر گذر می رفت و با کارگری در امور ساختمانی سعی می کرد هزینه های مواد مصرفی ما را تامین کند اما درآمد او به اندازه مصرف یک وعده من نیز نبود، به همین دلیل من برای تهیه مواد مخدر تن به هر کاری می دادم تا جایی که از گدایی کردن و جمع آوری ضایعات نیز ابایی نداشتم. در همین روزها بود که دخترم به دنیا آمد و همسرم مجبور شد هر روز سر کار برود تا بتواند موادمخدر مصرفی مرا تامین کند. ولی چند ماه قبل، زمانی که همسرم روی داربست یک ساختمان مشغول نماکاری بود، ناگهان از بالای داربست سقوط کرد و به کما رفت. در این شرایط خانواده اش او را به محل تولدش انتقال دادند. آن ها حتی دخترم را که نوزادی چند ماهه بود از من گرفتند و به شهرستان بردند. با این حال من هیچ مقاومتی نکردم چون نمی توانستم از او مراقبت کنم. در واقع حس مادری را از دست داده بودم و تنها با مواد مخدر زندگی می کردم و با آن عجین بودم. بعد از این ماجرا در حالی بی کس و بی پول شدم که حتی جمع آوری ضایعات نیز به سختی برایم امکان داشت. در این وضعیت و به پیشنهاد یکی از دوستانم وارد پاتوقی شدم که محل استعمال موادمخدر و خلافکاری بود اما نمی دانستم ماموران انتظامی مدتی است به خاطر حضور سارقان و رفت و آمدهای مشکوک به آن پاتوق، آن جا را به طور غیرمحسوس زیر نظر گرفته اند و زمانی که من وارد آن مکان شدم در یک لحظه ماموران از راه رسیدند و همه ما را دستگیر کردند. حالا هم فقط دوست دارم یک بار دخترم را به آغوش بکشم و ….

برچسب ها :

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.